من یکی از بنده های خدام که سال 1366 تو اون روزی که خدا خواست و اون شهری که خودش خواست اومدم تو این دنیا .خرمالو و ماکارونی رو خیلی دوست دارم .عاشق خدا و ماشین و موزیک و شعرم . تقریبا" بچه مثبتم . یه دل کوچیک دارم که توش پر از دردای بزرگه .اومدم این خونه رو خریدم شاید همدمی باشه برای شبهای تنهاییم .
.....................................
شبهای دراز بی عبادت چه کنم؟ طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟ گویند خدا گناه را می بخشد . او بخشد ولی من از خجالت چه کنم؟؟؟
................................
بس كه ديوار دلم كوتاه است هر كه از كوچه ي تنهايي من مي گذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و مي گذرد
لحظاتی که از این دنیا بیزار میشم تجسم مرگ برام ساده ترین و قشنگ ترین راهه تا وقتی که بهش نزدیک میشم اونوقته که می بینم جونم خیلی مهمتر از اون چیزیه که فکر می کردم...
بر خلاف همیشه امروز وقتی از اون ارتفاع به پایین نگا کردم اصلا" ترسی در کار نبود . رفتم جلو...جلوتر ... گفت مواظب باش نیفتی .برگشتم بهش گفتم : چه دنیاییه . با این همه دبدبه کبکبه می تونی توی یه لحظه تمومش کنی ! لبخند کمرنگی زد و نگام کرد . نمیدونم توی اون لحظه از من توی ذهنش چه تصویری کشید اما بهم خیره شد .
خودمو کشیدم عقب
بازم به پایین نگا کردم . خواستم زمان رسیدنم به سطح زمین رو با فرمول فیزیکش حساب کنم دیدم از بس کوتاهه کار من نیست !
خودم رو دیدم که مثل یه ذره ی خیلی کوچیک توی دست جاذبه و تو یه چشم به هم زدن نقش بر زمین شدم . خیلی دردم گرفت وقتی کسی از اون بالا صدام نزد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
آپاچی ها
دیشب خیلی خوش گذشت شب خاطره انگیزی شد . تا ساعت ۱:۳۰ بامداد آپاچی بازی در آوردیم و بزن بکوب و رقص و بازی و ... نمیدونم چرا همیشه اونایی که خوبن و دوسشون داریم مسافرن ؟! دعا کنید فیلم هایی که با گوشی گرفتیم ریکاوری بشه آخه همشون پاک شدن ...
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
شانزدهم آذر
امروز به بهانه روز دانشجو کلی خودمون رو تحویل گرفتیم . گشت و گذار توی خیابون ! پیتزای پاتوق همیشگی . شیر کاکائو پاتوق همیشگی . بگو بخند ... یه هدیه هم بهم دادن که با دیدنش کلی ذوق کردم ... کتاب " دلواپس نگرانی تو هستم " که گزینه ی نامه های عاشقانه ی خلیل جبران و ماری هسکله . اینم قسمتی از نامه جبران به ماری در ژانویه ۱۹۱۱ :
آری . ماری عزیز بسیار دوست دارم که با تو شنبه شب برای شنیدن ویولون المن به کنسرت بروم زیرا که اینروزها به طرز غریبی تشنه شنیدن نوای موسیقی هستم .و چه زیباست نشستن در سایه ی تو برای چند لحظه ای پس از شنیدن نوای موسیقی . ماری . ماری نازنین . هنگامی که تنها هستی در سکوت شب از قلبت آهی . یک آه کوچک برایم بفرست . تا بتوانم بهتر کار کنم .
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
عید قربان
بازم عید شد
صبح دعا کردم که نیان ... نیومدن ! با خودم گفتم ای کاش چیز دیگه ای از خدا خواسته بودم !
امروز خیلی بهتر از عیدای دیگه سپری شد .
اما دیدن جای خالی لبخند رو صورت پدر مادرم نمک رو یه زخم کهنه می پاشید که هر روز دردش رو بیشتر احساس می کنیم و احساس می کنم .
نمیدونم چرا هر مسئله ای که پیش میاد جوگیر میشم و احساس مسئولیت کاذب بهم دست میده ؟!(میگم کاذب چون از زمانی که یاد گرفتم تاتی تاتی کنم این حس باهام بوده!!!)
آخه یکی نیست بگه خنگول چرا داری الکی فکر می کنی ؟ تو با دیواری که قراره تا ثریا کج بره چیکار می تونی بکنی که نمی کنی ؟
آخه نگرانم ! نگران لحظه هایی که داره می گذره و روزهایی که از فرصت داشتن نعمت پدر و مادرمون کم میشه !
آهنگ گندم شهرام ناظری رو دانلود کردم الان . شنیدنش آرامش خاصی بهم میده :
ز خاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خر پشته ام رقصان نماید
میا بی دف به گور من زیارت
که در بزم خدا غمگین نشاید
ز نخ بر بسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت در گشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه زاید ؟
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
هیجان
چرا من اینطوری شدم ؟
فکر می کنم یه هیجان زود گذره ...
اما دیدار دیروز رو با چه منطقی می تونم توجیه کنم ؟!
رنگ به رنگ شدن اون واقعیت داشت یا توهم بود ؟
؟
؟
؟
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
پوچی
من هیچم
من پوچم
اینجا هیچ یعنی من
یعنی ما
یعنی صدایی که در گوشم می پیچد
آمدن من
رفتن من
همصدایی ما
یاد آور پوچی است
یک پوچی دیرینه
یک پوچی کهنه
آنقدر کهنه که هر روز
تکرارش را به تماشا می نشینم
به تماشا می نشینند ...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
ای ول
همایش خیلی عالی برگزار شد بر خلاف اضطراب و تشویشی که داشتم با نتیجه ش حال کردم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
کمتر از ۵ ساعته که پا گذاشتم تو ۲۳ سالگی ... چون از عدد ۲۳ بدم میاد میگم کمتر از ۵ ساعته که ۲۲ سالگی رو پشت سر گذاشتم . فکر می کنم بهترین جشن تولدی بود که تا حالا داشتم یا بهتر بگم تنها سالی بود که جشن گرفتم .سالهای قبل همیشه تولد من تو خونه ی خودمون و تو یه سکوت نسبی برگزار می شد و اولین کسی که بهم تبریک می گفت عزیزترین موجود زندگیم ( مامانم ) بود . اما امسال حال و هوای خاصی داشت(البته قسمت مشترکش همون اولین کادویی بود که فرشته ی خونه یما بهم داد ) . با کمک دوستای خوبم یه جشن کوچولوی ۹ نفره گرفتیم که از رقص و بزن بکوب و سر و صداو عکس و فلیمبرداری و هدیه و ... لبریز بود و خونواده و دوستان منو شرمنده ی محبتشون کردن و یه خاطره ی پاک نشدنی برام ساختن ... امروز ۳ تا اتفاق قشنگ برام افتاد :
۱. خبر خوشی که صبح زود توی عابر بانکم دیدم ! ۲. حذف و اضافه ای که با کلی دوندگی بهش رسیدیم و لطف یکی از دوستان که کلیم دعاش کردم . ۳. جشن تولدم .
در آخر از نیروی ماورایی که الان داره منو می بینه تشکر می کنم و سپاسگذار اینهمه آرامشم که روز به روز اندازه شو برام بیشتر می کنه ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
فراموشی
سلام به خودم !
فکر کنم تازه دارم حال کسایی رو می فهمم که بعد از سالها با وجود تموم سختی هایی که تو جنگ کشیدن و آسیب هایی که دیدن خسته و زخمی اما خوشحال برگشتن ! خوشحال از اینکه چندین بار تا مرز فنا رفتن و دوباره فرصت زندگی و دیدار نزدیکان بهشون داده شد . یا کسایی که تو یه تصادف همه چی رو از دست میدن و چند ماه میرن تو کما .وقتی برمی گردن هیچی براشون نمونده اما خوشحالن ! هم خودشون هم اطرافیانشون ... دارم حال کسایی رو می فهمم که چند سال تبعید بودن ... من از جنگ برگشتم ! من از کما خارج شدم ! من سالهاست که عزیزانم رو ندیدم ! من نابودی خودم رو با چشمای خودم دیدم ! من ...
همیشه کسانی که تا مرز خطر میرن و برمی گردن بیشتر قشنگی ها رو می بینن.شایدم چون قبلا" ندیدا" فقط براشون تازگی داره !
اعتراف می کنم که کوتاهی کردم ! اعتراف می کنم که تازه دارم کسایی رو که دوستشون دارم می بینم ! اعتراف می کنم که دیگه تشنه وجود یه جنس مخالف نیستم که عاشقم باشه ! اعتراف می کنم که حسرت روزایی که گذشت آزارم میده ! اعتراف می کنم که یه نیروی ماورایی بارها تو زندگی من معجزه کرد اما بعد از ۲۲ سال نمیدونم کیه ! اعتراف می کنم که من بیشتر از همیشه محتاج اون نیروی ماورایی ام ! اعتراف می کنم که دارم تلاش کردن رو یاد می گیرم ! اعتراف می کنم که دارم صبر رو یاد می گیرم ! اعتراف می کنم که حق فرزندی رو ادا نکردم ! اعتراف می کنم که حق خواهری رو ادا نکردم ! اعتراف می کنم که زبونم خیلی به ناحق چرخیده ! اعتراف می کنم که می تونستم با رفتار درستم یه الگوی مناسب باشم اما نبودم ! اعتراف می کنم که بازم محتاج معجزه م ! اعتراف می کنم حالا که فقط ۱روز تا اتمام ۲۲ سالگی وقت دارم در آروزی ورود به روشناییم ! اعتراف می کنم که سرم به سنگ خورده ! اعتراف می کنم که اگه من جای اون نیروی ماورایی بودم اونهمه بدقلقی رو تحمل نمی کردم ! اعتراف می کنم که اونی که اون بالا بالاها ساکت نشسته بود و بی تابی من رو می دید می دونست که خیرش در اینه که من یه چیزایی رو به تنهایی تجربه کنم ! اعتراف می کنم که قضاوت کردن من در مورد حکمت ها خیلی خنده داره ! اعتراف می کنم که خیلی ناشکری کردم !
اعتراف می کنم که با این اعترافات آروم شدم ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم
حس خوبی دارم ، فکر کنم دارم خودمو یا بهتر بگم قدرت واقعی یک انسان رو بهتر می شناسم . احساس می کنم دیگه قرار نیست تو مسابقه ای که با دنیا دارم بازنده باشم .برنامه خوابم ،رژیم غذاییم،نوع برخوردم با دیگران ، سطح توقعاتم ، اهدافم ، عادتهای قدیمیم و ... همه و همه رو دارم به یه سمت مثبت هدایت می کنم . فقط یه کار نا تموم دارم ! اگه بتونم یه راه درستم برای انجام اون پیدا کنم می شم یه نوزاد که تازه متولد شده ! اونوقته که شروع می کنم به رفتن دنبال اصلی ترین هدفم که شناختن نیروی مافوق بشریه که من رو تحت الشعاع خودش قرار داده ...فکر می کنم می تونم چون می خوام ... امروز روز خوبی بود ... حدودا" ۷ ساعت با همزادم بودم . اسمش رو گذاشتیم روز خوشگذرونی ! خیابون ، رستوران ،سینما ... مهربونی هاش داره مهربونم می کنه ! دل صاف و صادقش داره آرومم می کنه ... و در آخر یه آروزی دیگه ! امیدوارم اون نیروی مافوق بشری که هنوز نمیدونم چجوری توصیفش کنم به ۲ نفر از اقوامم که به شدت بیمارن سلامتی رو برگردونه ...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط آدم برفی
|
تلویزیون می گفت امروز عیده !
تو خونه ی ما هیچ وقت اومدن عید پیام آور شادی و هیجان نیست . هیچ وقت به معنی تموم شدن کینه ها نیست . هیچ وقت دید و بازدیدا تازه نمی شه چون اصلا" در مواقع عادی هم دید و بازدیدی به اون صورت انجام نمی شه ! به جز دو دسته که پای ثابتن ! روزای عادی رو دوست دارم چون روزای عادی خودمم ،خودمونیم ...اما وقتی می گن داره عید میاد انگار هر چی غم و غصه تو دنیا هست با خبر اومدنش میاد،چون روزای عید باید صبح زودتر پاشیم خونه رو مرتب کنیم و با یه قیافه ی به ظاهر آماده منتظر اومدن مهمونا باشیم ! از همون اول صبحی می شه یه غمی رو تو صورت همه احساس کرد ،یه کمبود ،یه خلا ،یه دلتنگی ... وقتی دسته اول مهمونا می رسن الکی همدگیه رو می بوسیم و برای هم آرزوی سلامتی و خوشبختی می کنیم (البته به استثنای من که فقط به بوسیدن اکتفا می کنم اونم اگه راه در رو نداشته باشم !) و بعدش هر کی می شینه رو یه مبل و چون واسه حرف زدن کم میارن به مسائل هواشناسی و قیمت ماشین و خونه پرداخته می شه! وقتی به اندازه کافی این چند موضوع رو تجزیه و تحلیل کردن سکوت برقرار میشه ! اونوقته که فقط باید اخم و تخم و اداهای مهمانهای مذکور رو تحمل کنیم ... وقتی مامان ( مهربونترین و عاشق ترین فرد و تنها انگیزه ی جمع شدن ما)صدا می زنه که نهار آماده ست انگار قشنگترین هدیه ی زندگیم به من داده میشه چون میدونم که بعد از نهار ساعت رفتنشون نزدیک میشه ! نهار که خورده شد به رسم دیرینه ی خونوادگیه ما واسه اینکه عرصه خالی نباشه همه ( به جز من )می گن : دستتون درد نکنه . انشالله سال دیگه هم به خوشی و شادی دور هم جمع بشیم . کاش یکی بود ازشون می پرسید کدوم خوشی و شادی ؟ بعد سفره جمع می شه و به صورت مشارکتی ظرفا شسته میشه و نوبت چایی میشه . بعد هم شیرینی و میوه ...به محض اینکه پوست آخرین میوه کنده شد خانم مهمان محترم با یه نگاه تهدید آمیز اول به ساعت و بعد به شوهرش مقدمات رفتن رو فراهم می کنه ! تو این فاصله که دسته اول به شکل کاملا" رسمی دارن آماده رفتن می شن زنگ در به صدا در میاد و دسته دوم میان ! من میرم که در رو باز کنم و این امید رو دارم که چند ساعت سکوت طولانیم به پایان رسید ! با دسته دوم روبوسی می کنم و عید رو تبریک میگم ! دسته اول و دوم به شکل کاملا" ظاهری و البته با کلی غرض چند دقیقه ای با هم خوش و بش کرده و دسته اول با چهره ای فداکارانه میدون رو برای دسته دوم خالی می کنن ! دسته دوم که مستقر شدن یخ من باز میشه و به جای مسائل هواشناسی بحث به دعواهای عروس و مادر شوهری می رسه( البته به صورت یک جلسه ی غیر علنی !) و ... به شکل خیلی قابل تحمل تر روز عید ما به شب می رسه و آخر شب دسته دوم مهمونا بازم به شکل خیلی قابل باور تر مجددا" عید رو تبریک گفته و صحنه رو ترک می کنن ! بعد از این مراسم سوری من می مونم و یه عقده ی بزرگ که از یه توقع بزرگ سرچشمه می گیره و اون لمسه مهربونیه ! و یه آروزی بزرگتر و اون پاک شدن روزی به نام عید از برگهای تقویمه !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
دیگه نه دلم برای کسی تنگ می شه نه از تنهایی می ترسم نه احساساتیم.
فقط منتظر یه معجزه م تا منو با زندگی آشنا کنه.
اما نمیدونم چرا این این بار دیگه نمیتونم از خدا کمک بخوام؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
از خودم متنفرم که خودمو دوست دارم
۶ روز گذشته از خودم راضی بودم !
سعی کردم اطرافیانم هم ازم راضی باشن که تلاشم موفقیت أمیز بود .
دیشب از شمال برگشتم
روزای خوبی رو اونجا گذروندم . روزه فکری گرفته بودم . هر چی فکره عذاب آور تو سرم بود تحریم شده بودن !
البته تا دیشب که باز برگشتم تو این خراب شده
روز از نو روزی از نو !
نمیدونم این حس تا کی میخواد باهام باشه ؟!
واقعا نمیدونم !
تا حالا به این شدت تجربه ش نکرده بودم و اگرم تجربه کرده بودم انقد طول نکشیده بود
نمیدونم چم شده ؟
چرا دیگه خدا رو صدا نمی زنم ؟
چرااااااااااااااااااااااااااااا؟
چی به سر دلم اومده ؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط آدم برفی
|
به قول فروغ :
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد ...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
بازم شکرت
قرار بود این وب بلاگ دیگه آپ نشه تا اون روز ...! ولی فهمیدم اون روز دیگه هیچ وقت نمیاد ! کاش می فهمیدم حکمت کار خدا رو ! انگار بازم توی کویر نقش سراب دیدم ... همون قصه ی همیشگی ! آرزوم بازم از جنس حباب بود ...
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
شانس در خونمونو زده !
یه حس ناشناخته بدون هیچ انگیزه ای منو به سمت باز کردنش کشوند . جمله ای که دیدم بیشتر شبیه یه شوخی بود تا یه خوش شانسی بزرگ . با وجود اینکه دیگه اعتمادمو به چشمام از دست داده بودم و توان چندانی واسه حرکت دادن انگشتای دستم نداشتم اما صرف نظر کردن از خوندن ادامه ش حتی از یه دیوونه بعید بود ! یاد بلیطای بخت آزمایی افتادم . اما من که بلیط نخریده بودم ! مطمئنم که خدا از طرف من بلیط خریده ! باور کردنش واسه ذهن محدود من که همیشه مثل یه بچه فقیر که چشماشو به ویترین مغازه اسباب بازی می دوزه و با خودش تکرار می کنه : من هیچ وقت نمیتونم هیچ کدومشو بخرم با حسرت به این دنیا نگا کرده کار واقعا" سختیه !
یه سخن زیبا از دکتر محمود معظمی که همین الان شنیدم : منابع محدود نیست این ذهن ماست که محدوده !
فقط وقتی بهش فکر می کنم که اگه واقعیت نداشته باشه ... ته دلم خالی می شه . دوباره از آخر به اول می رسم !
ولی نمیخوام به نبودنش فکر کنم آخه میگن اگه یه دانش آموز حتی ۱ درصد احتمال قبول نشدن توی امتحان رو در نظر بگیره از همون لحظه نقشه شکست خودش رو طراحی کرده !
فقط می خوام به اون لحظه فکر کنم که رویاهامون واقعی می شه ! به اون لحظه ای که مامانم از ته دل می خنده به اون لحظه ای که بغلش می کنم و بهش میگم بالاخره بعد از سالها به آرزوت رسیدی . شاید دیگه تو اون لحظه از دیدن موهای سفید اون و بابام به اندازه امروز خجالت نکشم . میخوام اون لحظه ای رو تصور کنم که نظرمو ادا می کنم . می خوام اون لحظه ای رو تصور کنم که میام اینجا می نویسم : خدایا شکرت من به آرزوم رسیدم ...
تا اون روز دیگه این وب بلاگ آپ نمیشه !
امیدوارم اون روز فردا باشه ...
به نابودی کشوندیم تا بدونم همه بود و نبود من تو بودی
بدونم هر چی باشم بی تو هیچم بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نـــــــه نخواد و تو بگی آره تمومــــــــــــــه
همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو آبرومی باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو می تونی کاری کنی که دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
به آرامی آغاز به مردن خواهی کرد
به آرامی آغاز به مردن می کنی به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی اگر چیزی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
بازم بارون و بیقراری
این روزا بارون که شروع می کنه به باریدن همه ناخود آگاه می گن : خدایا شکرت ...
خدا جون خودت خوب میدونی از شکرت غافل نیستم اما حال و هوام بدجوری بارونی می شه اینجوری !
نمی دونی از دیشب تا حالا چه فکرایی تو سرم قایم موشک بازی می کنن !
هر لحظه یکیشون گم می شه و یک دیگه پیدا !
من موندم و این ترافیک تموم نشدنی ...
نمی دونم دنبال چی میگردم نمی دونم این خلا با چی پر میشه ؟
خدا نمی دونم راجب به من چه فکری می کنی الان ؟
نمی دونم تو این دادگاهی که واسه خودم تشکیل دادم چه حکمی واسم صادر می شه ؟
اصلا" کی و کجا این حکم صادر می شه ؟ به عمر من قد میده ؟!!
کاش یکی بود بهم بگه تا کی فرصت دارم ؟
کاش یکی بود بهم بگه چرا دارم با زندگی خودم و یکی دیگه بازی میکنم ؟
کاش می فهمیدم من کجای این ماجرام ؟
کاش می دونستم تا چه حدی از من انتظار داری ؟
کاش می دونستم تو این موقعیت کار درست چیه ؟
کاش می دونستم این دلشوره این بیقراری این اضطراب لعنتی به کجا می رسه ؟
کاش بهم می فهموندی باید بمونم یا برم ؟
کاش حکمی که واسم صادر میکنی اجرا کردنش در حد توانم باشه !
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
زندگی
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوت ناک دو هم آغوشی
یا نگاه گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهکذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی ست که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط آدم برفی
|
new year
حدودا" ۱۲ ساعت دیگه ۸۷ تموم می شه و همه چیزهایی رو که بهم داده بود بهش بر می گردونم بدی هاش . نحسی هاش . غصه های بی حد و اندازه ش . گرفتاری هاش و .... می خوام همه چیزایی رو که قراره ۸۸ بهم بده همون سال تحویل ازش بگیرم که امیدوارم بیشترش خوبی باشه ... هر چند ۸۷ سال بدی بود واسم اما نا دیده نمی گیرم که دوتا از آرزوهامم تو همین سال بر آورده شد ... به هر حال هر چی بود گذشت و رفت الان یاد طالع مهر ماهی ها افتادم که تو مجله موفقیت خوندم . نوشته بود بهار یه سوژه جدید دستمونه و هنوز بهار نیومده سوژه اومده ... خدا آخر و عاقبت این یکیم به خیر بگذرونه ... نمی خوام بگم هر کی میاد این پستو می خونه سال نوش مبارک باشه چون دیگه خیلی کلیشه ای شده این جمله . عوضش می گم بیایین با همدیگه دعا کنیم تو این سال جدید خدا
همه مریضا رو شفا بده
زندانی ها آزاد بشن
هیچ دستی رو خالی نذاره
و همه رو به راه راست هدایت کنه
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط آدم برفی
|
امروز ...
امروز به دومین آرزومم رسیدم احساس می کنم خستگی دو سال از تنم اومد بیرون . یعنی می شه از امروز منم بشم مثل بقیه ؟؟؟ اگه بشه چی می شه ... خدایا شکــــــــــــــــــــــــــــــــــرت.
بس كه ديوار دلم كوتاه است . هركه از كوچه ي تنهایی من مي گذرد به هواي هوسي هم كه شده . سركي مي كشدو مي گذرد ...
آئينه پرسيد : چرا دير کرده است؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است؟ خنديدم و گفتم : او فقط اسير من است.... تنها دقايقي چند تاخير کرده است.... گفتم : امروز هوا سرد بوده است... شايد موعد قرار تغيير کرده است.... خنديد به سادگيم و گفت : ... تو را زنجير کرده است... گفتم : از عشق من چنين سخن مگوي.... گفت : خوابي... سالهاست که دير کرده است.
گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند بر آنها که می هراسند بسیار تند بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما بر آنها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست.
ویلیام شکسپیر
فراموش شدگان هرگز فراموش کتتدگان را فراموش نمی کنند ...
اگر لبها دروغ می گویند از دستهای تو راستی هویداست و من از دستهای توست که سخن می گویم
شاملو
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود شرط می بندم که آن روزی که زود است و نه دیر مهربانی حاکم کل مناطق می شود
هر روز برایت رویایی باشد در دست نه در دور دست شوری باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روز مره گی
قانون زندگی قانون باورهاست و هر دستاوردی از یک باور شروع می شود امروز را زیباترین روز زندگیت باور کن !
گوشهام یخ زده از بس حرفهای سرد شنیدم لبهام منجمد شده از بس حرفهای سرد زدم . چه سرمای طاقت فرسایی ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
به یکی از آرزوهام رسیدم
بالاخره به یکی از آرزوهام رسیدم .از شر کاردانی خلاص شدم و کارشناسی رشته ای که عاشقش بودم قبول شدم . هیچ وقت فکر نمی کردم تصمیمی که گرفتم به این زودی جواب بده . خیلی اضطراب داشتم . اگه قبول نمی شدم .... اگه به گوششون می رسید ... وای ... خدایا هزار بار شکرت ... احساس می کنم این سه ماه که تو خونه بودم خیلی از نظر روحی بهتر شدم . یه جورایی فکرم منسجم شده . فکر می کنم الان دیگه میدونم از زندگی چی می خوام . کجای این راه وایسادم چقدر دیگه مونده برسم !
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط آدم برفی
|
ساعت 3 بامداد روز شنبه نوزدهم بهمن
بعد از اون همه غیبت,بد و بیراه و شکایت رفتم وضو بگیرم . وقتی می خواستم مسخ سرمو بکشم تو آینه یه لحظه خودمو دیدم .خجالت کشیدم . می خواستم همون جا قطعش کنم . از خودمو خدام خجالت کشیدم که بعده اون همه شکایت و نا شکری تازه می خوام برم سر سجاده اش اونم واسه خوندن 17رکعت نماز قضا . همین جوری که به خودم نگاه میکردم گفتم :عجب خدایی داری , راست گفتن که عجب صبری خدا دارد .... اگه من جای خدا بودم و بنده م تو بودی , بنده ای که صبح تا شب داره نا شکری می کنه , غیبت می کنه , دروغ میگه و دل بنده ها ی دیگرو می شکنه فلجت می کردم تا هیچ وقت نتونی بیایی سر سجاده و برای منی نماز بخونی که اینهمه ازت گذشت کردم و اینهمه خطرات رو از سرت گذروندم ولی تو فقط وقتایی یادم بیفتی که یه چیزی ازم بخوای ! خدا رو شکر کردم که جای خدا نیستم . با یه سر پایین اومده از شرمندگی شروع کردم نمازمو . بازم بزرگیشو احساس کردم و یادم اومد که خدا خیلی بزرگتر و بخشنده تر از تصویریه که این بنده ی حقیر ازش داره. خیلی دعا کردم . ازش خواستم بنده های خطاکارش رو ببخشه که اولیش خودمم و خودش مثل همیشه صدای قلب همه مون رو بشنوه . خدا خیلی زودتر از اونچه فکر میکردم صدای قلبمو شنید . پرده رو کنار زدم بارون همه جا رو خیس کرده بود . نمی دونستم از خوشحالی چیکار کنم اگه نصف شب نبود حتما" هورا می کشیدم . دلم می گفت توبه مو قبول کرده , چشمامو بستم و گفتم خدایا شکرت , طوری که تمام وجودم لرزید , وجودش رو توی وجودم لمس کردم , پنجره رو باز کردم . قطره های بارون که اومد تو دستم عاشقانه بوسیدمش چون عاشقانه ترین و قشنگترین هدیه ای بود که در تمام عمرم گرفتم . بلند بلند باهاش حرف زدم ازش خواستم یه فرصت دیگه بهم بده تا بتونم به خودش و پدر و مادرم که بزرگترین نعمتهای زندگیم هستن نزدیک بشم . ازش اشک خواستم تا شاید این همه غبارو از دلم بشوره .اشکام سرازیر شد , نمی دونم من بیشتر دل تنگ بودم یا آسمون اما هر چی بود پا به پای هم باریدیم با هر قطره ای که از چشمام می غلتید پایین یکی از خطاهامو می دیدم . من دیگه اون آدمی نیستم که بودم.دیگه در حسرت یه عشق زمینی نیستم.وقتی به گذشته نگاه می کنم پوزخند تلخی می زنم به یاد آرزوهای پوچی که داشتم و روزایی که به خاطر هیچ از دستم رفت... کاش بتونم حالا که فقط عاشق خدا و اوناییم که خودش سفارششون رو کرده حق این عشق رو ادا کنم .
ساعت 12:14 دقیقه بامداد روز دوشنبه بیست و یکم بهمن ماه
وای ازاین همه صبر . چقدر دل کوچیکت بزرگه . چه چیزایی رو تحمل کردی . امشب آرزو کردم کاش می تونستم بمیرم برات . گاهی چقدر شنیدن یه حرف آدمو خورد می کنه وقتی احساس کنی هیچ کاری از دستت بر نمیاد . وقتی احساس کنی همه دردای دنیا سر یه نفر خراب شده اصلی ترین باعث و بانیشم خودتی .حالا روبه روش نشستی به ظاهر به درد دلهاش گوش می کنی ولی اون نمی دونه که ریشه همه بدبختی هاش وجوده خودته . یه همچین وقتی باید چیکار کرد ؟ باید چه جوری با یه وجدان معذب کنار اومد ؟ فکر اینکه یه روز روبه روش بشینی و به گناهانت اعتراف کنی , بگی تو عامل همه ی زجرهایی هستی که کشیده و ازش بخوای تو رو ببخشه قشنگ ترین مجازات برات اینه که زمین رو از وجود خودت پاک کنی ... و اگرم هیچ وقت نخوای این راز برملا بشه باید تا روزی که نفس می کشی توی آتیش دست و پا بزنی و هیچ کسم نیست که نجاتت بده .
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط آدم برفی
|
تولدت مبارک بهترین دوستم
امروز با وفاترین دوستم یعنی وب بلاگ عزیزم یه ساله شد . ۳۶۵ روز پیش وقتی به دنیاش آوردم ازش متنفر بودم چون شب تولدش مصادف بود با اولین شب تنهایی مادرش . مصادف بود با اولین تجربه ی تلخ یه آدم با یه دل کوچیک . هر روز که می گذشت بیشتر مهرش به دلم می نشست چون ساعتها به درد دلهام گوش میداد و غر نمی زد . زبون نداشت تا بهم دروغ بگه . نمی تونست حرف بزنه و گولم بزنه . اشتباهاتم رو به رخم نمی کشید . هر وقت می اومدم پیشش آماده شنیدن حرفام بود هیچ وقت نگفت خسته م . نمی تونم . وقت ندارم ... رفت و رفت تا اینکه عاشقش شدم و با هم یکی شدیم و امروز که یک ساله شد خوشحالم از اینکه به دنیاش آوردم و خوشحالم که با کمک همین دوست عزیزم دنیایی رو دیدم خارج از این دایره ای که دور خودم رسم کرده بودم و دوستای خوبی هم پیدا کردم . تولدت مبارک .
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
عید خودم مبارک
هر وقت تو زندگی رسیدی به جایی که یه در بزرگ با یه قفل گنده داره اصلا نترس! چون اگه قرار بود باز نشه به جای در، دیوار می ذاشتن...
حرفه قشنگیه . یه دفعه امیدوارم کرد . داشتم قدم می زدم تو خیابون . همه جا حال و هوای خوبی داره . هر کسیو می بینی داره با شیرینی و شکلات می ره خونه . هر سال مراسم عید کمرنگ تر از سال قبل برگزار می شه . حتی شادی مردم هم ظاهری شده الان با خودم می گفتم تا چند سال دیگه که بچه هامون جای ما رو می گیرن اصلا" عیدی وجود داره یا نه ؟امروز صبح وقتی بابام بیدارم کرد و دیدم خیلی مهربونتر از روزایه دیگه ست عید رو احساس کردم . بی اختیار گفتم یاده روزای مدرسه بخیر . اون روزای آبی...
خیلی وقت بود اینترنت نیومده بودم دلم برای وب بلاگم تنگ شده بود ترجیح دادم به جای نگاه کردن به آدمهایه تو خیابون که وانمود می کنن از اومدن عید خوشحالن و لرزیدن تو اون هوای سرد بیام تو یه کافی نت و با تنها دوست با وفام خلوت کنم .
از خدا می خوام بهم کمک کنه این یک ماه تموم تلاشم رو به کار بگیرم و به نتیجه ای که می خوام برسم و به اونم کمک کنه که فراموش کنه و به زندگی گذشته ش برگرده ....
خوب دیگه برم اینجام خیلی شلوغ شد نمیزارن من و دوست با وفام حرفای خصوصی بزنیم ...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
این نیز بگذرد
از خونه که اومدم بیرون قدمهام خیلی سنگین شده بود پاهام دلش نمی خواست اون مسیر رو طی کنه می دونست آخرین باره که از اونجا رد می شه ... پاهامم باهام لج بازی می کرد رفتم تو ایستگاه تاکسی منتظر ایستادم ببینم بالاخره کی حاضره کسیو برسونه که از همه چی نا امیده و امیدی به رسیدن نداره . بالاخره یه نفر این کار رو کرد . توی راه هر چی نگاه می کردم همه جا واسم غریبه بود انگار دیگه دوست نداشتم اون مسیر رو . روزای اول زمستون پارسال مثل یه آونگ جلوی چشمام نمایش می داد ....
بی اختیار برگشتم به اون روز ....
" با چه امید و اشتیاقی همون مسیر رو رفتم . به اشتیاق به مردم نگاه می کردم هدفایی که داشتم تو ذهنم تکرار می شد. با لبخند با راننده تاکسی صحبت کردم . یه پولی بهش دادم که خیلی بیشتر از اون چیزی بود که باید می گرفت . با تعجب نگام میکرد . حتما" با خودش می گفت این دختر دیونه شده !!! وقتی پیاده شدم امیر با یه لبخند قشنگ منتظرم بود . دستمو گرفت و وارد یه جاییم کرد که تعریفش رو خیلی شنیده بودم اما از نزدیک ندیده بودمش . سعی کردم خیلی آراسته و قشنگ جلوه بدم . یه محیط جدید ... یه هدف جدید ... آدمهای جدید ... و یه استقبال بی نظیر "
با صدای راننده که گفت "خانم همین جا پیاده می شین ؟" فکرم پاره شد بغضمو قورت دادم و پیاده شدم . بازم امیر منتظرم بود مثل پارسال . اما لبخندش دیگه از سر رضایت نبود فقط واسه دلخوشیه من بود .با هم رفتیم تو ... دیگه هیچ کس و هیچ چیز برام جدید نبود .هیچی برام قشنگ نبود . بازم یه استقبال گرم ازم شد اما اینم دیگه برام قشنگ نبود فقط دل کندنم رو سخت تر کرد . خیلی سخت بود واسم که بغضمو بخورم و خودم رو خیلی خوشحال نشون بدم ... بگم ... بخندم ... اما با همه سختیش این کارو کردم ...دلم نمی خواست از اونجا دل بکنم . اونهایی هم که نگام می کردن به جز دو نفر همه غمگین بودن .به یکی نیاز داشتم که دلداریم بده اما وقتی دیم بقیه از من ناراحت ترن من واسه اونا این کارو کردم ...واقعیت این بود و من باید قبولش می کردم و کردم .
برای آخرین بار نگا کردم جاییو که می نشستم . حرف می زدم . می خندیدم . کاریو که عاشقش بودم انجام می دادم . چایی می خوردم ... چشمامو رو همه چی بستم و همه خاطره هامو دادم به اونایی که یک سال برای اینکه ازم بگیرنش تلاش کردن و منم طبق خواسته ی خودم تسلیم شدم . قبل از اینکه تسلیمم کنن ....
حال و حوصله ی رفتن به خوه رو نداشتم . نیاز داشتم حتما" خودم رو به یه کافی نت برسونم تا مثل همیشه غصه هامو بریزم اینجا . احساس می کنم خیلی سبک شدم .
نمی خوام بی منطق باشم . باید واقعیت رو قبول کنم و دوباره این مثل معروف زو توی ذهنم تکرا کنم : هر جا احساس کردی یه نخ داره پاره می شه همون قسمتش رو دوباره به یه جای دیگه گره بزن و یه نخ جدید بساز .
انکار نمی کنم که خدا تا به امروز خیلی به من لطف داشته و همیشه رحمتش شامل حال من بوده و مطمئنم موقعیت های بهتری رو برام آماده کرده و ازش ممنونم که عزیزانی بهم داده که هیچ وقت نمی زارن تنهایی رو احساس کنم .
خدایا عاشقتم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط آدم برفی
|
غريبه
دلم شكسته نمي دونم بايد چه جوري با اين قضيه برخورد كنم .فراموش كنم و ببخشم... انتقام بگيرم .... بمونم و مبارزه كنم با مشكلات ....ميدونو خالي كنم ....چي مي شه يعني ؟ به كجا مي رسه ؟الان اين قضيه شده مثل يه ترازو كه تو يه كفه اش كارمو و علائق و برنامه هاييه كه واسه آينده دارم و تو كفه ي ديگه ش شخصيت و اعتبارمه . طبيعتا" بايد كاري كنم كه كفه دومي سنگين تر باشه . اما مهم اينه كه چطور اين كارو انجام بدم ! با پاك كردن صورت مسئله و فرار از مشكلات يا موندن و مبارزه كردن ؟
یه مســافـر یه غریبـــــــه یه شـبم بي پنـــــــــجره
میروم با کوله بار سرگذشــــــت و خاطـــــــــــــره
خسته ام از خستگی ها خسته از این لحظــــه ها
می شمارم لحظه ها را بر نمی آرم صـــــــــــــــدا
قصه های من غمگیــــن اگه تلخه اگه شیـــــرین
میروم تا واسه فــــــردا بسازم دنیای رنگــیـــــــن
هر جا میـرم همه می گن یه غریـــــــــــــبه اومده
نمی بیــــــنم هم صدایـــــــــــــی اینم از بـخـــت بده
من پر امیــدم و دلـــــــم در التـــــــــــــــــــــــــهابه
میرم که تا در غربتم نــــــــوری بتــــــــــــــــــــابه
ای زندگی بیــــزارم از بیـــــــــــــــــــــــهوده بودن
میرم که تا پیدا کنم فــــــــــــــــــردای روشــــــــن
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط آدم برفی
|